تبليغاتX
استامینوفن -
60- کار
دوست داشتم حالا که نه آتشنشان شدم، نه خلبان، نه قواص، نه راننده ي تريلي حداقل يه جاسوس بشم نه دوجانبه و سه جانبه يه جور که مافيا کم بيارن... ( آخه آزانس هم شد کار و درآمد؟ )

59- فروشنده ی لپ لپ
امروزبعد از دو ماه ، رفتيم از شغله شريفمان استعفا داديم .
حقيقتاَ بايد خيلي زودتر از اينها اين کار را ميکرديم . ولي خب ديگر ، دلايله زيادي داشتم برايه اين تصميم و مهمترينش اين بود که پولي که ميگرفتیم در کفه ی مقابله ارزش عمر و جانی بود که صرف ميکردیم.
کفه ی عمر سنگينتر بود، خيلي...( قربونش بشم ، قربونش بشم؟ مگه میشه؟)
حالا هم بيکار شده ام ! بازنشسته شايد هم!  ولي فکرهايي دارم!  و استراحتي لازم. (آخيش! بالاخره اينجا نوشتم ! ).


58- آهاي!
داد نزن، آروم! به اين فکر کن که من هنوز توی فکر فلسفه هستم ، اگر چه فلسفه اي در پي نباشه! حالا ، آروم! آروم باش...

57- آبگرم
آبگرم لاریجان با گوگرد...
نوش جان !


56- مرتیکه رو نگاه کن... دلش میخواد زنش مثله یانگوم باشه... حالا خودش کیه ؟؟ صمد آقا !

55- قسم
بگو به خدا..
ــ به جون مادرم...

54- آشتی
ــ  من که لباس ميشورم برات ، من که غذا ميپزم برات ، بذارم برم !؟
*  باشه تو هم بمون!

53- آزادي من وقتي تمام ميشود که آزادي تو شروع شود... چرا نميتوانيم با هم آزاد باشيم؟

52- خيلي وقتا بايد صبر کرد تا اون جوري که ميخواي بشه, خب اين قبول! ولي اگه بدوني هيچ وقت اون جوري نميشه چي!؟

51- ديره ، ديگه ديره
سلام , ببخشيد ! دو ساعت پيش اس ام اس دادم 30 دقيقه ديگه ميام ، دو ساعت بعدش اومدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 1:11  توسط استامینوفن  |